خری آمد به سوی مادر خویش بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش
برو امشب برایم خواستگاری اگر تو بچه ات را دوست داری
خر مادر بگفتا ای پسر جان تو را من دوست دارم بهتر از جان
ز بین این همه خرهای خوشگل یكی را كن نشان چون نیست مشكل
خرك از شادمانی جفتكی زد كمی عر عر نمود و پشتكی زد
بگفت مادر به قربان نگاهت به قربان دو چشمان سیاهت
خر همسایه را عاشق شدم من به زیبایی نباشد مثل او زن
بگفت مادر برو پالان به تن كن برو اكنون بزرگان را خبر كن
به آداب و رسومات زمانه شدن داخل به رسم عاقلانه
دو تا پالان خریدند پای عقدش یه افسار طلا و پول نقدش
خریداری نمودند یك طویله همانطوری كه رسم است در قبیله
خر عاقد كتاب خود گشایید وصال عقد ایشان را نمایید
دوشیزه خر خانم آیا رضایی؟ به عقد این خر خوش تیپ در آیی؟
یكی از حاضرین گفتا به خنده عروس خانم به گل چیدن برفته
برای بار سوم خر بپرسید كه خر خانم سرش یكباره جنبید
خران عرعر كنان شادی نمودند به یونجه كام خود شیرین نمودند
به امید خوشی و شادمانی برای این دو خر در زندگانی
![]()
گـفـت بـا زنجـير ، در زندان شـبي ديوانه يي
عـــاقــلان پــيــداســـت ، كـــز ديـوانـگان تـرسـيـده انــد
من بدين زنجيرارزيدم كه بـسـتـنـدم بـه پـــاي
كــاش مـي پـرسـيـد كـس،كـايـشـان بـه چـنـدارزيـده انــد
دوش، سنـگـي چـند پـنهـان كردم انـدر استـين
اي عـــجـــب! آن ســنــگ هــا راهــم زمـن دزديـده انــد
سـنـگ مي دزدنـدازديــوانه با ايـن عقل وراي
مـــبــحــث فــهــمـــيـدنــي هــا را چــنــيـن فـهـميده انــد
عاقـلان با اين كياســت، عـقـل دورانـديـش را
در تــرازوي چــو مــن ديــوانــه يــي ســنــجــيـــده انـد
از بــراي ديــدن مــن ، بــارها گــشـتـنـد جمع
عــاقــلــنــد آري، چـــو مــن ديــوانــه كــمــتــر ديده انــد
جــمـلـه را ديـوانه نـامـيدم، چـو بگـشــودنـد در
گـــر بــدســت، ايــشــان بــديــن نــامـم چـــرا ناميده انــد
كـرده انـد از بـيـهـشي بـر خواندن من خنده ها
خـــويــشــتــن در هــر مـكــان و هـر گذر رقصيده انـــد
مــن يـكـي آيـينه ام كـاندر مـن ايـن ديـوانـگـان
خـــويــشــتــن را ديــده و بـر خـــويــشــتــن خنديده انــد
آب صاف ازجوي نوشيدم،مـرا خـوانـدند پـسـت
گـــرچــه خـود، خــون يــتــيــم و پــيــرزن نـوشيده انــد
خـالـي ازعـقـلند،سـرهايـي كه سنـگ ما شكست
ايـــن گــنــاه از ســنــگ بــود، از مـــن چرا رنجيده انــد
بــِهْ كـه از مـن بـاز بسـتـانند و زحمت كـم كنند
غـــيــر ازيــن زنـجـــير، گـــر چيزي به من بخشيده انــد
سـنـگ در دامــن نـهـنــدم تـا در اندازم به خلق
ريــــســمــان خـــويـــش را بــــا دســت مـــن تابـيـده انـد
هيچ پرسش را نخواهم گفت زين ساعت جواب
زانـــكــه از مــن خــيــره و بــيــهــوده، بس پرسيده انــد
چــو بـه دسـتـي را نـهـفـتـم دوش زيــر بـوريـا
از ســـحــر تـــا شــامـگــاهـان، از پــيــش گـــرديده انــد
مـــا نـمي پوشـيـم عـيـب خويـش،امـا ديـگـران
عـــــيـــبـــهـا دارنـــد و از جــمــلـه را پــوشـــيــــده انـد
نـنـگـهــا ديـديـم انــدر دفــتـر و طـورمـارشـان
دفــــتـــر و طـــورمـــار مـــا را زان ســبب پيچيده انــد
مـا سـبـكـسـاريـم، از لـغـزيـدن ما چاره نـيست
عـــاقـــلان بــا ايـــن گــران ســنــگي چــرا لغزيده انــد؟
چون خداي عزوجل خواست كه آدم را بيافريند جبريل را بفرستاد و گفت كه : برو بدين جهان آنجا كه امروز مكه است و از آنجا چهل گز گِل از زمين بردار. جبريل بيامد و آنجا كه امروز كعبه است پَر فرو برد زمين، و خواست كه گل بردارد. و زمين با جبريل به سخن آمد ، گفت: يا جبريل همي چه مي كني؟ گفت: همي گل بردارم از روي تو، تا خداي عزوجل خلقي بيافريند ، و اين جهان بدو سپارد.زمين جبريل را سوگند داد و گفت:بدان خداي كه تو رافرستاد كه تو از من گل برنداري ، كه خداي عزوجل از آن خليفتي آفريند كه او بر پشت من گناه كند و خون ناحق بريزد، همچنان كه آن جان كرد تا خداي تعالي ايشان را از پشت زمين براند. جبريل از بهر آن سوگن بازگشت و گفت: يا رب تو خود بهتر داني كه من از بهر چه بازگشتم.
پس خداي عزوجل ميكائيل را بفرستاد و گفت:برو و چهل گز گل از روي زمين بردار. ميكائيل بيامد و زمين همچنان سوگند بر وي نهاد و او نيز بازگشت. پس خداي عزوجل عزرائيل را بفرستاد ، و زمين همچنان سوگن بر وي نهاد كه جبرئيل و ميكائيل را نهاده بود. عزرائيل گفت فرمان خداي را به سوگند تو بندهم، خداي تعالي مرا چنين فرمود و من فرمان خداي برم نه فرمان تو .
و آنجا كه مكه است پر فرو برد و چهل گز از از جمله روي زمين برداشت از همه لوني سخت و سست و نرم و ريگ و كوير و درشت و سياه و سپيد و از همه لوني.و حق جل و علا آدم را از آن گل بيافريد به قدرت خويش ، و همچنان كه بيافريد صورتي بود اوكنده از مشرق تا مفرب ، و اندر آن جان نبود ، صلصال بود خشك شده، و بدان جا اوكنده.و بدان وقت اين جهان همه ابليس داشت.
خدايا ما را از شر
ابليس(شيطان) در
امان دار.
وبلاگت رو برامون بنويس تا از اون جوابت رو بديم

|
روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن
ما هم چو گل بهاری داشتیم
| |||||
اي لحظه هاي من
كه درآخرين پناهگاه زمان خفته ايد
اي لحظه هاي من
كه سازنده و معمار گذشته من بوديد
كه اكنون آغوش زمان را رها مي كنيد
تا آينده ام را بسازيد
با ظرافت گذر خود چه كرديد با دل بي سوداي من ؟
اي لحظه هاي خوب و زيبا
اكنون كه مي روم براي سير و سفر
اين آخرين وقار كهنه گذشته ها را مشكنيد
اي لحظه هاي من
كه از من گريزانيد
بي شما به استقبال آينده مي روم
بي شما به انتظار آن مي نشينم كه نه مي دانم چيست
و نه مي شناسمش

وگرنه آوازکي ميخواندم...
ماه و دشت و دامنه هاي کوه را شيداي سوزم ميکردم.
غصه دوري تند چشمانم را بسته است
وگرنه نگاري ميکشيدم
سر (دل)را به تعجب مي آوردم
بغض دوري .... آه دست شکسته ام
وگرنه من کجا توقف ميکنم؟
مينوشتم .. مينوشتم
تا همه کوچه پس کوچه هاي شهر را
از تيکه کاغذهاي عاشقانه پر ميکردم
تو از کجا به مملکت جان من آمده اي؟

نه باد را ديده بودم نه باران را
اين طوفان را از کجا براي من آورده اي؟
نه اشک را ديده بودم نه گريه را
اين تنم را چگونه به آتش زده اي؟
آه .....
چه بنويسم؟ که هرچي را مينويسم
درد دل است و تو هم آن را آورده اي براي من
تنها چيزي که از تو ديدم گل من
نوشته بودي:
هنوز نگرفته بو ... شکوفه لبهاي من!!
ماه نقطه آخر خط است
و اين هواي كوچك
دل شوره هايمان را جا نميدهد ديگر...
نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و به جاي كدامين غصه تمام رنجها و دردها را در كوله بارم ذخيره كرده ام و با خود مي برم، به هواي كدامين نگاه و كدامين ديدار چشمهايم را بسته ام و در جاده اي بي سر و ته زندگي قدم مي گذارم تنها، در اين تنهايي عميقي كه به اندازه همه تنهايي خدا عميق است كه حتي دستهاي فرشته هاي خدا هم به آن نميرسد...!
اين جا و آن جا
حالا تمام آن روزها روي دستمان مانده
و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت

بهار عمر ملاقات دوستداران است چه حظ برد خضر از عمر جاودان تنها
نخواهد آتش از همسایه هر کس جوهری دارد چنار از سینه خود می کند ایجاد آتش را
ترسم به عجز حمل نماید و گرنه من شرمنده می کنم به تحمل زمانه را
هر دم چو تاک بار درختی نمی کنیم چون سرو بسته ایم به دل بار خویش را
| زندگي سرگذشت درگذشت آرزوهاست | |
| از او که رفته نبايد رنجشي به دل گرفت آنکه دوستش داريم همه گونه حقي بر ما دارد حتي حق آنکه ديگر دوستمان نداشته باشد نمي توان از او رنجشي به دل گرفت بلکه بايد تنها از خود رنجيد که چرا بايد آنقدر شايسته ي محبت نباشيم که دوست ما را ترک کند ... و اين خود دردي کشنده است
|


